آوا آوا ، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

آوا خانم نازنازی

شیطنتهای آوا خانم

امان از دست شیطونیهای تو خانم کوچولو ! روز به روز  به تعداد شیطونیهات اضافه میشه و هر روز یک کار خطرناک جدید یاد              می گیری!!!!       از رو مبل بالا رفتن رو که مدتی هست بلد بودی از دو روز پیش یاد گرفتی می ری بالای مبل و سعی می کنی  لاله های شمعدونارو ورداری و یا روی دسته مبل سر پا بایستی!   نرده جلوی تختت رو در آوردم . برای خودت با هزار زور و بلا از تخت میری بالا و هی   بپر بپر می کنی !!     وقتی من یا پدر داریم با کامپیوتر کار می کنیم  یواشکی میای دکمشو می زنی و...
12 مهر 1390

روز دختر

سلام دختر نازم سلام عزیز دلم. چقدر خوشحالم که تو رو دارم و امروز می تونم بهت تبریک بگم. روز دختر مبارکت باشه نازنینم.                ...
7 مهر 1390

دوستت دارم

الهی مامان قربونت بشه که اینقدر شیرینی. من تو حال نشستم دارم وبلاگتو چک می کنم و پدر هم تو اتاقه. یه تل پارچه ای از یکی از لباسات که تو اسباب بازیهات بود رو پیدا کردی و آوردی پیشم و با ا د ب د دو دو حالیم کردی که بذارم سرت . وقتی گذاشتم سرت کلی ذوق کردی . تا گفتم چه خوشگل شدی برو پدری هم تو رو ببینه کلی ذوق کردی و در حالی که کلتو تکون میدادی بدو بدو رفتی تو اتاق پیش پدرت و اونم کلی قربون صدقت رفت. نمی دونی که وقتی یه کاری می کنی و تشویقت می کنیم یا مثل همچین وقتهایی که ازت تعریف می کنیم چقدر ذوق می کنی و با رضایت می خندی. و نمی دونی که چقدر تو این لحظه من بیشتر عاشقت میشم.          ...
1 مهر 1390

مهرسا

آوا جونم . . . چند روز پیش با خاله مریم (دوستم ) و مهرسا خانم دختر نازش رفته بودیم خونه خاله پریسا یکی دیگه از دوستام. ما سه تا از اول دبیرستان با هم دوست بودیم. الان که ازدواج کردیم یه کم سخته که زود به زود همدیگرو ببینیم اما سعی میکنم دوستیامونو حفظ کنیم. مهرسا جون یه دو سالی از تو بزرگتره . خیلی دختر مهربونیه. مثل مامانش مهربون و خانمه. با هم خوب بودین. البته تو وسطای مهمونی خوابت برد . امیدوارم دوستای خوبی با هم باشین. شیطون مامان...! این روزها سرم خیلی شلوغه. قرارداد یکی از پروژه های شرکت رو به اتمامه و کارها رو باید تحویل بدم. خیلی قاطی ام . بعضی روزها مجبورم یه سره تا 6 بمونم. امیدوارم دخملم درک کنه. البته سعی میکن...
31 شهريور 1390

آمپول

امروز صبح زود با پدر و تو رفتیم و واکسن یک سالگی تو با ٢٠ روز تاخیر زدیم. تو بغل من بودی . به دستت زد کمی گریه کردی و زود ساکت شدی. خانمه گفت امروز تا یه هفته مشکلی نداره اما ممکنه بعد از یه هفته ممکنه تنت دونه بزنه یا تب کنی و یا ... خدا کنه هیچ کدوم از این علائم رو نداشته باشی. دوستت دارم .............                                    دلم گرفته است ............... ...
21 شهريور 1390

عزیز پیر پیری

خونه ی مادر بزرگه هزارها قصه داره    خونه مادر بزرگه شادی و غصه دار   گذر روزگار رو توی چین و چروکهای صورتش میشه دید . آخر هفته ها چشمهای پیرترین عزیز خونواده پدر سوسو می زنه تا به نور دیدن تنها نتیجه کوچولوش روشن بشه. عزیز پیر پیری مادربزرگ پدر جونه. اون عاشق توئه و همیشه با دیدن تو گل از گلش می شکفه. اینم عکسیه که پدر جون از تو و اون تو خونش گرفته و من هم تصمیم گرفتم بذارم تو وبلاگت تا بزرگ شدی خودتم ببینی. ایشالا که سایه این پیر زن مهربون وپر تلاش همیشه بالا سر مون باشه. ...
16 شهريور 1390

ضحی

این خانم کوچولوی خشمل ضحی خانم دختر خاله شیواست. من نی نی به خوش اخلاقی این ضحی خانم ندیدم . آخر شب  پاتختی صنم جون بود ، آوا خانم که کلافه خواب . حال و حوصله نداشت و هی غر می زد ضحی کوچولو هی بازی می کرد آوا هم هی متعجب می خواست اونو کشف کنه . انگار فکر می کرد عروسکه . ولی خودمونیم بیشتر دوست داشت موهاشو بکشه. نمی دونم کی از سرش می افته این مو کشیدن قربونت برم که خسته شده بودی. دوستت دارم دخترم ...
14 شهريور 1390